تبليغاتX
حنا دختری خارج از مزرعه !


حنا دختری خارج از مزرعه !

سلام به همه ی دوستای گل و مهربون و همزبون خودم

ای ول چه تحویلی گرفتمتون خداییش... خوب هستین حالا؟

ما هم ای بدک نیستیم... غصه میخوریم و میسوزیم اما نمیسازیم.... اصلا این چند وقته بدجوری رفتم تو فاز دپرسی و بد بیاری... حالا بماند چرا....

شما چطور مطورین؟ خدا کنه حداقل شماها سالم و سرحال باشین ...

خب به قول شما من دیگه کم پیدا شدم... ولی باور کنین وقتی نمیامم به یادتونم...

کلاسامون قاطی پاتی شده منم مجبورم درس ساعت بعد و حاضر کنم... نه اشتباه نکنین.... یه جوی داره این پیام نور... نیس دانشجوهای قبلیشون تنبل تشریف داشتن؟ میخوان مثلا این جدیدا رو آدم کنن... هنو هیچی نشده پروژه و امتحان... یکیشونم خو هر جلسه میپرسه و از درسی که داده خیر سرش تست میخواد... دیروز امتحان داشتیم... درس زمین در فضا... حالا فک کنین این استاده دو فصل و درس داده از 4 فصل امتحان میگیره... تو رو خدا یه کم به اوضاع منه بیچاره بخندین... اومده سر کلاس بهش میگیم استاد ما دو فصلی رو که خودمون خوندیم درست متوجه نشدیم، یه جوری نگامون کرد... حالا ببینید چی گفت: ای تنبلا... هنو اول راهین انقد تنبل بازی در میارین چه برسه به بعدش... ما هم اینجوری... بعد من پهلوون بازیم گل کرد خواستم جای همه جوابشو بدم گفتم اجازه هس؟ فقط نگام کرد... گفتم آخه استاد ما اگه اینا رو بلد بودیم خو نمیومدیم دانشگاه... نکنه فکر کردین ما مهندس زمین شناسیم؟ خب شما باید تدریس کنین... شما حتی حاضر نیستین اشکالاتمونو رفع کنین... همه همینجور هاج و واج... منم که این جو بی صاحاب شده گرفته بودم هی گفتم و گفتم دیدم استاد اینجوری نگام کرد... منم نشستم سر جام خیلی به غرورم بر خورده بود همینجور فقط نگاش کردم... حالا یه طوری شده که تا میرم تو محیط دانشگاه انگار میرم سمت زندان... به جون خودم... استادا رو هم مث زندانبان میبینم... ولی خب حنایی کارش درسته... درسم خوبه واسه همین هیچ ترسی ندارم ازشون... خلاصه امتحان دادیم و از 55 سوال فقط 8 تا غلط داشتم... 2 تا رو هم جواب ندادم... بد نبودم خلاصه... آره دیگه اینم اوضاع منه بیچارس ... تنها امیدمون به استاد فاطمیه... خیلی مرد خوب و باحالیه... سر کلاسش راحتیم... ولی یه بدی داره که همه رو به اسم صدا میزنه... هر چی میگیم آقا تو رو خدا اسم نبرین... این پسرام که بی جنبه ... هی تیکه میپرونن.. اتیغه ها... ( منظورم همکلاسیای خودمه ها... سو تفاهم نشه ) ... دیروز سر کلاس عمومیا انقد زر زر کردن که استاد سه چار نفرشونو بیرون کرد... آخه خیلی بی ادب بودن... حقشون بود... وای چقد آپم طولانی شد... شرمنده... خب بعد 10 روز اومدم یه کم فکم از نرمالی اومده بیرون... خب مهربونا... خیلی دوستون دارم... دوستای ماه حنایی ... ایشالا بتونم زودتر از اینا بیام وبم... امیدوارم از دستم دلخور نباشین... حنایی فداتون... شب و روزتون نیلوفری... بوس بوس... بابای

حنا نوشت : تو ماه آینده داداشم ازدواج میکنه ایشالا... هنو هیچیم آماده نیس... بی خیال تر من تو عمرتون دیدین؟

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:57 توسط حنا| |

سلام به همگی ... خوب هستین

آقا این آپ قبلی بدجور رف رو اعصاب ما... خلاصه قیدشو زدیم تا به امروز ...

شرمنده دیگه... اصلا این نت اومدن من قاطی پاتی شده ها... یه روزم که فرصت میکنم بیام آپم بهم میریزه...

بدجور سرم شلوغ شده... دسی دسی خودمو انداختم تو حچل... لعنت به پیام نور... نه یه بار بلکه هزار و سیصد بار... عجب گ ه ی خوردیما... هی میگفتن پیام نور همش باید درس بخونی باور نمیکردم... استاد پا شده اومده سر کلاس بچه های مفلوک کلاسم ازش سوال زیادی کردن دیدم یه پوزخند مسخره زد و گفت چی خیال کردین شما؟ فکر کردین من هر جلسه میام اینجا نکته به نکته ی درس و واستون میگم؟ وقتی اومدی اینجا باید فقط خودت تلاش کنی... هیشکی نمیاد درسو بکنه تو مخت... دیگه حسابی حرص خوردیم... فک کنم تا آخر درس من یکی تلف شم از بس حرص میخورم... خلاصه اینکه خودمو بدبخت کردم اونم بدجورررری ... فردا هم کلاس دارم خیر سرم... روز شنبه که رفتیم فقط دو تا از کلاسامون برگزار شد... استاد عزیز اتر از جونمون طبق معمول دودرمون کرد و رفت ... بعد ها اینجا دیگه فک کنم فوششون بدم... الانم خیلی جلو خودمو گرفتم...  یه دوست دیگه ام پیدا کردم... اسمش سحره... اونم خیلی دخمل ماهیه... دیگه من و زهره و سحر ردیف اول میشینیم و یه سره میخندیم...میدونم آخرم کار دس خودمون میدیم... شنبه که رفتیم سر کلاس یه خانومه هم تو کلاسمون بود... بی نهایت محجبه... سر کلاسم چادر سرش بود اونم نه معمولی... محکم چادرشو چسبیده بود طوریکه هممون تعجب میکردیم... نگو این طفلک تمام صورتش سوخته اس... دستاش... بدنش... انقد دلم سوخت وقتی فهمیدم... تو دلم اینهمه اراده رو تحسین کردم واقعا... اونوقت ما که سالم و سلامتیم انقد شیطونیم... خب مهربونا من باید برم دیگه... اصلا نمیتونم مرتب به وبم برسم... اگه سر نزدم ازم دلخور نشین... هر چند دو روز که نیام دیگه به کلی از یادتون میرم... من که میدونم... اونوقت هی باید بشینم غصه بخورم... فدای همتون.... دوستون دارم... مراقب خودتون باشین حتما... بوس بوس... بای تا دیداری دوباره .....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:28 توسط حنا| |

اینهمه نوشتم همش پریدددددددددددددددددددددددددددددد

نو موخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:13 توسط حنا| |

سلام مهربونا ... خوب هستین؟؟؟

منم بد نیستم... امروز یه کم بی حوصله بودم ولی الان خوبم... خب این روزا میگذره ولی به کندی... فکر کنم چون پاییز جون تشریف آورده... انگار همه خسته ان... کسلن... ما هم دیروز رفتیم دانشگاه مثلا... الکی رفتیم... ۸ تا ۱۰ کلاس داشتیم که استاد اومد و چن تا چیز تند تند گفت و رفت... بعدشم گفت جلسه ی بعد ۲ فصل اول و بخونین که میاین... مام هممون اینجوری... دیدم گفت از حالا بخواین تنبل بازی در آرین خودم میدونم و شما... همه کلاس منفجر شدیه دختره بود گفت برو بینیم بابا... به نظرم خیلی بی ادبانه بود رفتاره دختره... آخه استاده حتما یه چی میدونس که اینجوری گفت... یه دوست خوبم پیدا کردم... اسمش زهره اسانقد که این دختره باحاله... ۱۰ ماه ازم کوچیکتره ولی ماشالا یه سر و گردن از من بلندتره... وقتی باهاش راه میرم انقد حس امنیت میکنم... کلی با هم رفیق فابریک شدیم... حالا معلوم نیس باقیه دوستیمون چی میشه... بقیه ی کلاسا برگزار نشد در عوض نشستیم کلی حرفیدیم خوش گذشت خلاصه... راستی از حالا به بعد اینجا از خاطرات دوران دانشجویمم مینویسم تا بفهمین چه دخمل درس خونیم... فعلا که دیگه همینا ... امروز اصلا رو فرم نبودم... معلوم نیس این حس لعنتی تا کجا دنبالمه؟... میام حالا... مواظب خودتون باشین... زیاد... دوستون دارم... حنایی فداتون ... فعلا بایHello

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:34 توسط حنا| |

سلام

چطورین جیگملا؟

منم خوبم... بدک نیستم... شما خوب باشین منم خوبم الکی... میبینم که همه ی دوستان مشغول وبدارین ای ول بابا پس من تنها الاف نیستم.... خب چون تعداد کثیری از دوستان اومدن اصرار ورزیدن زود زود آپ کنم منم اومدم... دل تنگولیده خریداریم... خداییش دوستای ماهی دارما... انقد بهم لطف دارن...  هر چند خوبی از خودمه... خب این چند روزه رو باید خوب الافی کنم که از شنبه باز بدبختیام شروع میشه... یکی نیس به من بگه تو که انقد مشنگی چرا خودتو گیر انداختی...

برنامه ی شنبه رو امروز دادن... از ۸ صبح تا ۶ عصر همش کلاس... هر چند به احتمال ۹۰ درصد تشکیل نشن.... دیگه نت و اینا محدود میشه... هی میگم بزارین اینجا رو تعطیل کنم خب نمیزارینهی بعضیا اصرار پشت اصرار که نه بمون حنا نرو بابا ول کن بچه جون... حنا دیگه دنبال الافی نیست... بچه مثبت شده حالا هی گیر بدین...

در ضمن خودم میدونم قالب وبم خوشمله ....

دیگه همینا... دیگه رفتم تا.......... شوخی کردم... میام.... فدای همتون... دوستون دارم... همگی موفق باشین... فعلا بابای

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:56 توسط حنا| |

سلام مهربونا

انقدر نیومدم اینجا که اصلا روم نمیشه سلام کنم... شرمنده ی همتونم... مث همیشه

خوب هستین؟؟؟

وای که من چقدر دلم واستون تنگ شده بود... واسه همتون... مرسی از اینکه به یادم بودین و بهم سر زدین ولی من باز مث همیشه بدقولی کردم... میدونم

خب شرایط طوری بود که اصلا امکان نت اومدنم نبود... تازشم گفتم بیام آپ کنم اونوقت باز فرصت نمیشه بیام جواب کامنتای دوس جونامو بدم و دیگه حسابی از دستم دلخور میشن... هر چند الانم خیلی مرتب نمیتونم نت بیام...

در کل میخوام بگم شرمنده ی روی ماهتونم ... بوس

خب من الان موندم چی بگم؟ اون کار که جور نشد و دیگه قیدشو زدم... این دور زمونه همش پارتی بازیه... کیفیت کار براشون مهم نیس... همش فامیل بازی و رفیق بازیه... منم دیدم اوضاع اینجوریه دیگه گفتم فعلا منت هیشکی رو نکشم...

بعد اینکه کنکورم قبول شدم البته چون زیاد خوب انتخاب رشته نکردم یه رشته ی خیلی معمولی قبول شدم... پیام نور ، شهر خودمون... جغرافیای طبیعی " ژئومورفولوژی "  دیگه گفتم همین و برم... آخه اصلا حوصله درس خوندن دوباره واسه کنکور رو ندارم... آره دیگه... رفتیم ثبت نام کردیم و اینا...

دیگه اینکه... اتفاق خاصی نیفتاده این روزا... غیر از حضور قشنگ پاییز... امسال کلا پاییزش خوشگله... نیس؟ ولی آدم این بچه محصلا رو میبینه حالش بد میشه... اصلا نمیتونم خودمو بزارم جای اونا... هر چند یه جورایی الانم خودم باید دیگه حسابی درس بخونم... دعا کنین برام خب؟؟؟

از دوست گلم بهمن خان معذرت میخوام که تو بازیش شرکت نکردم... واقعا شرمندم...

دلم واسه زبون درازیای مملی جون هم تنگ شده بود... مرسی مملی که به یادم بودی....

از حالا به بعد سعی میکنم بیشتر به وبم برسم... و اینکه به دوستای ماهم بیشتر سر بزنم... البته اگه بشه... اگرم نشد که اینجا رو تعطیل میکنم احتمالا... نمیدونم ....

حالا ببینم چی میشه؟ خب مهربونا من برم دیگه... بازم منو ببخشین... سعی میکنم خیلی زود بهتون سر بزنم... بوس بوس... فعلا بابای

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:54 توسط حنا| |

سلام

من خوبم

میام... خیلی زود... ببخشین منو

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:18 توسط حنا| |

سلام سلام صد تا سلام به کوریه چش اونایی که نمیتونن ببینن حنا سالم و سرحاله البته جسارت نشه ها... منظورم با شماها نیستا... یه چی گفتیم حالا نمیشه آدم یه خورده به خودش اعتماد به نفس بده؟ ... خب خب... مث اینکه من نبودم خیلی از دلا تنگولیده تر شده ای بابا خب من چیکار کنم؟ این همه طرفدار دارم خودمم موندم بخدا

خب این چند روزی که نبودم دلیل خاصی نداشت هی بعضیا پشت سرم صفحه میزارن... از جمله این دو تا شیاد مجی و مملی ... چش ندارن یه آدم موفق رو ببینن

باید بگم که هنو هیچ کدوم از کارام جور نشده و میبینین که عین خیالمم نیس... فعلا که مسئولین همگی سرشون به این وزرا گرمه مامااااان یکی هم ما رو دریابه

نامرداااااااااااا بخدا اون یه ذره دلخوشیمم به ناخوشی تبدیل شد 

بگذریم اصلا بابا....

امروز صب رفتم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم بشینم از سر بیکاری بخونم... چیکار کنیم دیگه؟؟؟ به قول شاعر دل خوش سیری چند؟

من که ازتون نمیگذرم خدام نگذره... همین جوری جوونای مملکت دپرس میشن...  هی میام هیچی نگم باز نمیشه

راستی... ماه رمضون چطوراس؟ خوش میگذره؟ دل ضعف کرده خریداریممممم ای نون خشکه نون خشک... اگه باز این خل مشنگا نیان بگن نون خشکی شغل جدیدته؟

نیگا هی خودم سوژه میدم دس اینا...

اه... حرفی ندارم دیگه... چرند بود آپم میدونم... اومدم بگم خوبم... خواستم به شمار دلای تنگ افزوده نشه... دوستون دارم... وقتی هم نیستم به یادتونم

اگه جواب بعضیا رو ندادم بی اندازه ازشون عذر میخوام... ایشالا میام سر فرصت

شبتون خوشمل و آروم خوابای خوشمل ببینین... بوس بوس

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط حنا| |

سلام دوست جونام

طاعات قبول... چطورین با روزه داری؟؟؟

آخی آخی بعضیا روزه که میگیرن میان از گشنگی تلف بشن... بعضیام از تشنگی.. ایشالا که قبول باشه روزه ی همگی

من تو این ماه رمضونی تصمیم گرفتم واسه یه بارم که شده قرآن رو ختم کنم... آره بابا مگه بهم نمیاد؟

میبینین که صبا هم نمیخوابم... اصلا خیلی مزخرفه بعد اذان خوابیدن... آدم وقتی بیدار میشه از همه دنیا متنفره... عصبی... تمام روزم گیج میزنی...

ولی من امسال گفتم حداقل یه ذره با سالای قبل فرق داشته باشم... صبح نخوابم ، قرآن بخونم و کارای دیگه... ظهر بعد نمازم بای بای... بیهوش بیفتم یه گوشه ... البته اونم فقط 2 ساعت نه بیشتر...

دیروز صبح رفته بودم بازم قبوض پرداخت نشده ی منزل رو پرداخت کنم... یه پست بانک هست نزدیک خونمون که یه دخمله و یه خانومه اونجا کار میکنن... احتمالا فامیل هم هستن با هم... اوکی داشتم میگفتم... خلاصه رفتیم تو و سلام صب بخیر دادیم و اینا... دخمله بدجور خوشش اومد... اصلا رفته بود تو کف اینهمه سرحالیه من... گفت خانومی تو فامیلیت درویشی نیس؟ گفتم جان؟ نخیر ... گفت بدجور شبیه یکی از آبجیای دوستمی... منم نیشم اینجوری باز... همینطور که داشت قبضا رو تحویل میگرفت سوال کردم شما رشتتون کام بوده؟ گفت کام که نه لیسانس حسابداری دارم... الانم دارم لیسانس کام رو میگیرم...چشام اینجوری شد... گفتم مگه چن سالته؟ ... گفت چند بهم میاد؟ محض دلخوشیش گفتم 23 ،4 ... نیشش یک جور وسیعی باز شد... گفت خوبه تو هی بیا منو امیدوار کن... گفتم به من میاد چن سالم باشه؟ گفت 18 ... گفتم جان؟؟؟ نه بابا 18 نیستم گف پس چندی؟ گفتم 20... دو تامون کلی خندیدیم... آخر سرم فهمیدم دخمله 27 سالشه... بهش گفتم که رشته ی منم کام بوده و اینا... گفت تو خونه بیکاری؟ گفتم اه بدجوووووور... انقزه خندید بهم... گفت اگه معرفیت کنم جایی واسه کار هستی؟ منه خوش خیالم گفتم ارههههه ... گفت البته این کاری که میگم هنوز تازه کارخونشو زدن... گفتم چی؟؟؟؟ مگه من شوخی دارم باهات...؟ یه جو گفتی معرفی و اینا گفتم فردا برم اونجا... دیگه حسابی خورد تو ذوقم... اصلا نخواستیم... حنایی و شانس؟ مگه میشه؟ به قرآن این زندگیه من بر پایه ی بی عدالتی میچرخه... آی مسئولین ... به منه جوون بیکار یه کار بدین نامردا... نفرینتون میکنم... فردا رفتم معتاد شدم اونوقت نگین از سر خوشی رفت معتاد شد.... اره دیگه اینم از داستان ما... ولی احتمالا همونجا پیش خودشون رام بدن... دخمله که خیلی دوس داشت از جوان فرهیخته ای مث من استفاده بشه... ایه... این روزا هیچ خبر خاصی نیس... تنها کار منم فکر کردنه... واسه خارج شدن از اینهمه بیکاری... دعا کنین یه فرجی بشه به قول تبسم جونم...

برم حنا نوشت

حنا نوشت : در آپ گذشته من به جای کلمه ی علاف نوشتم الاف... که دوست تیز بینم مملی جان متوجه شد... ( این شکلک مملی بودا ) البته باید بگم اونو خودم واسه رد گم کنی گذاشتم بینم کی هواسش جمه ... دیدم انگار بی هواسا بیشتر هواسشون جمه...

حنا نوشت 2: آپم طولانی شد، یه ریزه البته... مراقب خودتون باشین... سر افطار فکر این شیکمای بدبخت و اون معده ی چسبیده به روده هم باشین... یهو هر چی دم دستتون اومد نریزین توش... ( پیام پزشکی بودا )....

خب دیگه... روز و شبتون خوشمل... نماز روزه ها قبول... دعا واسه حنای بیچاره فراموش نشود... فعلا

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:2 توسط حنا| |

سلام

خوب هستین دوس جونام؟؟؟

اوخ اوخ نزنین خو... بخدا درگیر بودم نشد بیام... راس میگم به جون خودم... خوفین؟؟؟... چکار میکنید؟ ... منم طبق معمول الاف محلم... خداییش از بیکاری دچار دپرسی و بی هدفی شدم  ولی از اونجایی که حنایی کارشو خوب بلده قراره یه برنامه ریزیه مشت کنم ... برنامه ریزی ای که تو کتابا بنویسنش... هر کی هم خواس در خدمتیم واسش برنامه میریزیم... آخی جان چقدر دل تنگولیده داشتم و خودم خبر نداشتم... فدای محبت دوستان ماهم بشوم من... الانم فقط واسه آپ اومدم ... جون شما اصلا نمیتونم کامنت بدم مگه یه روز اختصاصی فقط بزارم واسه جوابیه... منم دلم واستون تنگ شده بود حسابی... خب در نبود من چیکارا کردین؟ کجاها رفتین؟... بیاین یکی یکی توضیح بدین... من یکی که دو شب تمام بهار خاله رو تحمل کردم ... چون باباش رفته بود تا پیش پسر عموم باشه بیمارستان... دیگه بهاری و مامانش خونه ما بودن... فداش بشه خاله حنا انقزه ماه شده... جیگمل خالشه... دیگه هیچی چن روز دیگه ام ماه رمضون شروع میشه... وای من که واقعا ماه رمضونا رو دوس دارم ... آخر عشقه... پیش پیش مبارک این ماه عزیز... ایشالا به همه خواسته هاتون برسین... خب دیگه من برم... اومدم تا بیشتر از این به جمع دل تنگولیده ها اضافه نشه... میام حالا پیشتون... فدای همتون... بوس بوس... روز و شبتون خوشمل

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:16 توسط حنا| |


Design By : Night Skin